هممون ميدونيم كه زندگي جبر دو راهيه، كه انتخابش به اختيار خودمون! تا الان فك مي كردم سر هر دو راهي زندگيم كه رسيدم كدومو انتخاب كنم درسته؟ كدوم راه ضرر و آسيب بهم نميرسونه؟ من بابد چيكار كنم اين موقع چون ميدونم كه انتخاب هر كدوم از اين دو راهي يه مسير متفاوت جلوي پام ميذاره و اين تنها منم كه بايد برم تا برسم به دو راهي بعدي و اگر طي اين مسير من ازش لذت نبرم و منتظر بمونم اونوقت چقدر زندگي كه همش مسيره طاقت فرسا ميشه چون ميدونيم مقصد جاي ديگه اس و زندگي محل گذره و اين حرفا !
خلاصه منم سرم به جايي خورد يا يهو چشمم باز شد و عاقل شدم و اين حرفا...به خودم اومدم ديدم عه واقعا چرا ميگفتي كدوم راه انتخاب كنم چرا اينقدر شك چرا اينقدر بالا پايين ، مگه خدا برات كم گذاشته ؟! اين همه راهنمايي كرده و راهنما فرستاده...انتخاب هر راه مگه شرطش غير اينه كه مورد رضايت خدا باشه و بس ؟!
مگه نفهميدي هر چي كه گفته فقط بخاطر خودته كه آسيب نبيني...نمي بيني اين همه دوستش داشتنشو كه اينقدر حواسش بهت هست حتي تو كوچكترين چيزا...خلاصه سرتونو درد نيارم، منم يه بارم كه شده با اطمينان راهي رو انتخاب كردم كه مورد رضايت خدا باشه... مطمئنم از نتيجه اش كه حتما خوبه چون خدا ضامنشه، همينم حس خوب تو دلم ايجاد ميكنه اما طعم اون آرامش و رضايت از انتخابت بعدا چه ها با آدم كه نميكنه...اونوقته كه سربلندي و لذت ميبري و به خودت ميگي دمت گرم ، مخلصتم هستم تو فقط انتخاب كن من تا تهش ميرم به شرطي كه به تو برسم اوست كريم♥️
برچسب:
،
ادامه مطلب
بازدید:
+ نوشته شده:
۲۶ آذر ۱۳۹۸ساعت:
۰۴:۲۶:۰۸ توسط: بهار موضوع:
روح من خردسال است...هنوز هم با ديدن برگ هاي رنگا رنگ پاييز ذوق مي كند و در دستان كوچكش برگ ها را جمع مي كند وقتي نگاهش ميكند ميبيند تركيب رنگي زيباتر از زرد و نارنجي و قرمز نيست...و مشت خود را پر ميكند تا برگ ها را بر سر خود بريزد و به رفيق همراه و پايه همه اين شيطنتهايش بگويد از من اينجوري عكس ميگيري؟ و بهترين لحظات قشنگش را در كنارش ثبت مي كند تا بماند به يادگار از روزگار جواني ...
انگار عكاسي در پاييز قشنگترين تفريح دنياست برايمان! آن لحظه گويي دنيا را بهمان دادن..آنقدر بچه ميشويم كه خدا ميداند چه كيفي دارد آن چند ساعت باهم بودنمان ...
روحمان خردسال هست و آرزويم اين است كه خردسال بماند ...
تا تجربه زيباي بچه بودن برايمان خاطره نشود و محدود به سن و عدد نباشد
دنيا پر از عدد هاي نفرت انگيز است كه همچون حصاري دورمان را گرفته...خودمان براي خودمان بند و گرفتاري درست مي كنيم و با اين كار از زندگي محروم مي مانيم در حالي كه به خيال خود دنبال زندگي هستيم...و چه خيال اشتباهي و نمي دانيم كه زندگي را بايد در درون خود بيابيم تا بتوانيم در بيرون هم ببينيم و لذت ببريم!
دلنوشته
۱۱آذر۹۸
برچسب:
،
ادامه مطلب
بازدید:
+ نوشته شده:
۲۶ آذر ۱۳۹۸ساعت:
۰۴:۲۶:۰۷ توسط: بهار موضوع:
اين روزها وقتي چيزي دلم مي خواهد و نمي شود كه بشود با خودم مي گويم «زندگيست ديگر چه مي شود كرد؟ بايد عادت كرد!»
اما واقعا هيچ كاري نمي شود انجام داد؟ نمي شود تلاش كرد براي چيزي كه از ته دلت مي خواهي؟ نمي شود كمي فقط كمي به خود سختي دهي تا بشود؟! اصلا چقدر برايت ارزش و اولويت دارد تا تو بخواهي كه .... بگذريم!
خب حداقل اش اين است كه در حد توانم حداكثر تلاشم را مي كنم ! و شرمنده خودم نمي شوم كه چرا حداقل چنين نكردم! مي دانم انجامش در حد همان شروع كردنش سخت است و بعد راحت مي شود مثل درس خواندنم!!
بهتر است كارم با عشق انجام دهم و لذت ببرم تا از روي عادت انجام بدهم و جاي لذت بردن دلم را محكوم كنم و بگويم همين است ...آخر دلم گناه دارد ، دلم برايش مي سوزد ... از بس هر چه خواست گفتم نه ! نمي شود! مگر چقدر زنده است ؟ چند روز وقت دارد؟ نميترسي روزي برسد حتي همين كار هاي كوچك هم خوشحالش نكند و افسرده شود؟!
ميداني مي خواهم براي دل كوچكم آبرنگ بگيرم تا خاطره هايش آرزو نشوند !
و براي دلم گلدوزي ياد بگيرم تا آرزوهايش خاطره شوند !
حتي اگر مجبوري كار هايي را انجام دهي و مسئوليت داري ، حداقل در كنارش ساعاتي را براي خودت باش و كاري انجام بده كه لذت ميبري و با خودت مي گويي اين ساعت ، ساعت من است ، اگر درس ميخواني ، يك ساعتم كتابي را بخوان كه به تو آرامش ميدهد و از خواندنش لذت ميبري ... زماني را هم براي دلت صرف كن .
مراقب حال دلت باش ، كه يك دل بيشتر در اين دنيا نداري... دلت زنده و حالش خوب
برچسب: ،
ادامه مطلب
بازدید:
+ نوشته شده:
۲۶ آذر ۱۳۹۸ساعت:
۰۴:۲۶:۰۶ توسط: بهار موضوع:
تو تنها مخاطب مني، تنها همراه مني ، تنها رفيق تمام لحظات مني، تو تنها همدرد مني و غمخوار مني، در لحظاتي كه احساس عميق تنهايي مي كنم كسي را جز تو در كنارم نمي بينم ، كسي را جز تو دستگير و همراهم نمي بينم ، كسي را جز تو رفيق و مونسم نمي بينم ، در اوج تنهاييم تو تنها دلگرمي و اميد مني ، در حيراني و سرگردانيم تو تنها سر و سامان مني ، هدفي نميبينم كه راضيم كند جز وصال تو ، آرزويي ندارم كه آرام كند دلم را جز داشتن تو ، من هيچ سرمايه اي ندارم كه ارزش داشته باشد جز تو ، تنها تويي كه ميتواني حيرانم كني و آرامم كني ، دلم را تا وقتي كه تو در آن هستي آرامست ، اندكي غفلت كافيست تا سرگردان شوم همچون كودكي نابلد كه دست مادر را رها كرده و گم شده باشد.. دستم را محكم بگير مبدا لحظه اي رها شوم مبدا گم شوم و سرگردان شوم ، جانم به فدايت كه مهربان تر از مادري ...❤️
برچسب:
،
ادامه مطلب
بازدید:
+ نوشته شده:
۲۶ آذر ۱۳۹۸ساعت:
۰۴:۲۶:۰۶ توسط: بهار موضوع:
قبل از هر چيزي بايد بگم دلم براي نوشتن خيلي تنگ شده ولي خب از وقتي دانشگاه شروع شده كمتر وقت مي كنم و شبا هم ماه رو نمي بينم تا قبل خواب باهاش حرف بزنم و اينجا ثبتشون كنم
برچسب:
،
ادامه مطلب
بازدید:
+ نوشته شده:
۲۶ آذر ۱۳۹۸ساعت:
۰۴:۲۶:۰۴ توسط: بهار موضوع:
اگر كسي به دلت نشست ، بدان !
در باطن او چيزي هست كه يا صدايت ميكند و يا صدايش كرده اي
آن چيز از جنس توست و مينمايد كه تو مالك آني !
"انگار سالهاست كه ميشناسي اش"!
اين ، آن فرد سرنوشت تو شايد كه نباشد !
تو قسمتي از خويش را به رؤيت نشستي كه از توست در وجود او!
خوب نگاه كن ، آنچه مال تو نيست در وجود او ميشود كه مال تو شود؟
اگر آري ، همدلي يافته اي !
و اگر نه ! آنچه گرفتي بازگردان و برو !
انسان درين سودا آمد و آنچه گرفت باز گرداند و در حال رفتن است !
حميد عجمي
برچسب:
،
ادامه مطلب
بازدید:
+ نوشته شده:
۲۶ آذر ۱۳۹۸ساعت:
۰۴:۲۶:۰۲ توسط: بهار موضوع:
به خودم گفتم دلگيري نداريم ممنوع! اكيدا ممنوع!!! به تو بهاره دلگيري و ناراحتي و فاز دپ و از اينجور چيزا نيومده! اصلا تو فقط بايد شاد باشي و بگي، بخندي و پر از انرژي باشي و...نه اينكه دلت بگيره و همه چي رو بدتر كني نه اينكه دلت بگيره و بيشتر خودتو اذيت كني نه اينكه دلت بگيره و ساكت و آروم شي! تو بايد هميشه بهاره باشي يه دختر رو مخ يه دختر پر انرژي كه يه جا بند نيست و همش فكر ميكنه و خيال بافي ميكنه و حرف ميزنه!!! خودمم خودمو اينجوري بيشتر دوست دارم و حس ميكنم خودمم نه وقتايي كه ساكت و آروم يه گوشه بشينم و آتيش نسوزونم و يه جايي رو خراب نكنم!! راستش خيلي وقته فيوز خونمونو سر آزمايشاتم نپروندم!! دلم تنگ شده براي بهاره شيطون و چندش و دوست داشتني! من عاشق بهاره ي احساساتيم كه عشقش پيدا كردن حلزون و عكاسي و غذا خوردنه... اه هيچ وقت از بزرگ شدن و دنياي آدم بزرگا خوشم نميومد و نمياد كاش هنوزم همون دختر بچه كوچولو و لوس و شيطون باشم كه دلخوشيش اسكيتاش بود و قبل و بعد بازي كلي با دستمال تميزشون ميكرد و گرانبها ترين چيزي كه داشت و خيلي ازش مراقبت مي كرد كه يه خش نيوفته روش! خدايا هنوز خيلي كوچيكم طاقت بزرگ شدنو ندارم بزار تو عالم بچگي خودم باشم من واقعا دلم نميخواد بزرگ شم دلم ميخواد راحت باشم تو بيان احساسم تو ذوق كردنم تو خنديدنم من از بزرگ شدن ميترسم...خيليم ميترسم! گاهي حس ميكنم از آدم بزرگا هم ميترسم! آخه دنياي همشون مثل مال من صورتي و رنگي رنگي نيست...خدايا كمكم ميكني تا دنياي رنگيمو حفظ كنم؟!
برچسب:
،
ادامه مطلب
بازدید:
+ نوشته شده:
۲۶ آذر ۱۳۹۸ساعت:
۰۴:۲۶:۰۰ توسط: بهار موضوع:
من اگه دو تا نقطه عطف تو زندگيم داشته باشم يكيش ماه محرمه و اون يكيم بهمن ۹۵ هستش، ماه محرم براي من پر از اتفاقاي مختلف بوده كه اگه اين تجربه و اتفاقا نبود ممكن بود چيزاي جالبي بعدا اتفاق نيوفته، و جالب اينه كه هروقت در تنهاترين و بي كس ترين حالت ممكنم محرم از راه ميرسه و ميشه همه كسم، ميشه پناهم، ميشه دست گيرم، انگار كه بهت بگه بلند شو آره دوباره بلند شو خاك رو لباستو بتكون و دوباره وايسا من دوباره اومدم تا كمكت كنم من دوباره اومدم تا دستتو بگيرم...ميدوني اين نزديكي خيلي زياد اين لمس آغوشش تو بهمن۹۵ حس كردم اولين بار كه رفتم اردو راهيان و شلمچه و طلاييه و فكه و...و نرفتم و نرفتم وقتيم كه رفتم با چه حالي رفتم...وقتيم اومدم با چه حالي اومدم... انگار رفته باشي يه جاي خيلي دور فارغ از همه چيز و همه كس، كه بشيني با خودت خلوت كني ببيني واقعا چند چندي و كجاي كاري، انگار كه رفته باشي تو يه جزيره اي پر از حس ناب و خوب پر از اميد و انگيزه و انرژي پر از صداقت حرفايي كه خاكش بهت ميزنه...خاكي كه تا لمسش نكني و نبيني متوجه منظورم نميشي...نسيمي كه مياد و تو شلمچه انگار پيش امام حسيني كه داره نوازشت ميكنه كه از شوق اشك و لبخندت قاطي ميشه و حال دلت خيلي خوبه خيلي خوب...چقدر دلم تنگ شده و چقدر دلم ميخواد براي يه لحظه هم كه شده دوباره برمو تجربه كنم...هيچ وقت تو زندگيم اينقدر حالم خوب نبود و احساس رهايي و سبكي نميكردم...هيچ وقت مزه رفيق شهيد داشتنو نچشيده بودم...همه چي برام جالب و تازه بود حتي حالمم برام تازه و عجيب بود... ميدوني يكي از چيزهاي مهمي كه ياد گرفتم اينكه نميدونستم بين زمين و آسمون و درگيرياي خودم كه داشتم كدومو انتخاب كنم، جايي كه بودم بين زمين و آسمون بود اما فهميدم نياز به انتخاب نيست ميتوني اينقدر روحتو بزرگ كني كه فاصله بين زمين و آسمونو پر كنه...♥️
برچسب:
،
ادامه مطلب
بازدید:
+ نوشته شده:
۲۶ آذر ۱۳۹۸ساعت:
۰۴:۲۶:۰۰ توسط: بهار موضوع:
هر كه خود داند و خداي دلش
كه چه دردي ست، در كجاي دلش❣️
نميدونم چرا وقتي يه چيزي ميبينم يا ميخونم ياد يكي از شعرا ميوفتم مثل امشب! خدايا حال دل هممون خوب باشه يا بشه♥️
برچسب:
،
ادامه مطلب
بازدید:
+ نوشته شده:
۲۶ آذر ۱۳۹۸ساعت:
۰۴:۲۵:۵۹ توسط: بهار موضوع:
...با زبان بسته ات كاري ندارم
ليك غوغاي دل بشكسته ات را من شنيدم...
به نجوايي صدايم كن، بدان آغوش من باز است...
شعر «منم زيبا» يكي از فوق العاده ترين شعراييه كه من از اين شاعر عزيز خوندم و خيلي اين شعرشو دوست دارم، پيشنهاد ميكنم متن كامل اين شعر بخونيد واقعا عاليه
برچسب: ،
ادامه مطلب
بازدید:
+ نوشته شده:
۲۶ آذر ۱۳۹۸ساعت:
۰۴:۲۵:۵۸ توسط: بهار موضوع: